درباره نویسنده
از کوچیکی همیشه بهترین تفریحم این بود که مورچه هارو میگرفتم و به زور توی پریز برق می انداختم.بعد دستم رو روی سوراخهای پریز نگه میداشتم که بیرون نیان.بعد منتظر بودم ببینم چه اتفاقی می افته...... حالا خیلی وقته از اون زمان گذشته و من ومحمد الان مهندسی برق-الکترونیک دانشگاه دولتی تفرش می خونیم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • دست نوشته های من
  • عشق و دلدادگی
  • دیگه چه خبر
  • هشت الهفت
  • نیلوفرانه
  • ماندگار
  • من و تو
  • انکار ما
  • آهو خانوم
  • وبلاگ امیر
  • نایت اسکین
  • مهندس شهرام
  • روده درازی های xبانو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مورچه های برقی
دل نوشته های من و محمد
از چی فیلم میگیری؟
نویسنده: - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

این ایمیل چند وقت پیش به دستم رسید جالب بود...

"فکر کن؟!؟" آخه دیگه در این حد...؟؟!!!!

از تو کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی. راننده گفت خرد بده خانوم. گفتم خرد ندارم، هفت‌تیر پیاده می‌شم. گفت نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم من نمی‌کنم این کارو آقا. گفت یعنی چی. گفتم وظیفه‌ی من نیست. گفت خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی شی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه. برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم. بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند؟ یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند؟‌

 
دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت. شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فکر کنم راننده به این می اندیشید که : قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر ! .
 
دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زیر پل عابر پیاده‌ی هفت‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم نمی‌شه که آقا. یکی گفت بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم. مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند. گفتم نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم. هفت‌هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند. انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند. گفتم یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟ صدایی از پشت سرم گفت همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم. کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد. دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته یا، قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، تو یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده.ووو........
  تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشترو بیشتر شده بود!!!!!!!!!.
 
 
نوشته شده توسط: p.k 
 
نظرات ()



چوپان
نویسنده: - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

 

چوپان قصه ما دروغگو نبود!!!

او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ آمد سر می داد..

افسوس که کسی تنهایی او را درک نکرد..

همه در پی گرگ بودند و فقط گرگ می دانست چوپان تنهاست.......

 

 

نوشته شده توسط : p.k

نظرات ()



تابستان خود را چگونه گذارنده اید؟
نویسنده: - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

 

 

ای بابا بازم سال تحصیلی جدید شروع شد به علاقه منداش تبریک میگم متفکرو به فراری هاش از جمله خودم تسلیت..!!!اوه

اوووف...دوباره برگشتیم تفرش  کلافه، خب راست میگم  بنالم دیگه.. آخه هیچ جا رو نداره آدم دلش میگیره بره یه ذره بگرده.. بیخیال.. این نیز بگذرد...

وای یه شهریور پرکاری داشتیم که نگو..از کجاش بگم؟.. 

خواهرم که به تازگی استاد دانشگاه چالوس شده، رفتناراحت، آخی عزیزم.. بازم مثل دوران دانشجوییش دور از خانه..!! بازم دیر به دیر میبینمش، دلم واسش تنگ میشه..

یه اسباب کشی عظیم و تپل داشتیم که پیرمون به تمام معنا در اومد..اوه

 و از همه شون بدتر : ولش کن روم نمیشه ... نه چرا بذار بگم .. عمل بینی ... حالا فکرنکنین چه دماغ گنده ای داشتما!!؟ نخیرم بد نبود فقط یه کم بد بود .. اون یه هفته بعد عمل، هر ثانیه اش واسم هزار سال میگذشت.. اووف...

 وای راستی فکر کن توی اتاق عمل به هوش اومدم ف نمیدونم مردم دیگه رو به زور به هوش میارن حالا ما رو ..!! متفکر

وای خیلی بده که خودت ببینی دارن صورتت رو میدوزن... دیگه به هر زحمتی بود دوران نقاهت تموم شد..

ولی الان خوب شده، بقیه که گفتن خوشگل بودی خوشگل تر شدی..چشمک

دیگه ..دیگه ..آها چه مصیبتی کشیدم واسه گواهینامه گرفتن..!! نمیدونم تازگیا خدای نکرده زبونم لال گذارتون اون ورا افتاده یا نه؟ وای من یکی که توبه کردم .هنوز از این هفت خان رستم آخرین خانش مونده ..گریه اه دیگه صدای محمد هم در اومده.. خوب من چیکار کنم؟ پدرم در اومد تا کلاساش رو برم اون به درک باید کله سحر پا شی بری نوبت بگیری که وقت آزمون بهت برسه، تازه بعد کلی خرج کردن و پیاده شدن ، سرهنگه که میبینه اولین بارته، به راهنما و استیلت گیر میده و رد...!!!!!! دوباره روز از نو روزی از نو...گواهینامه گرفتن من شده عین کفشای میرزا نوروز... نیشخند

 

نوشته شده توسط: p.k

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »